سلام به خوبهاي خستگي ناپذير من
به بچه هاي عشق، به بچه هاي روزهاي خنده ، چشمك وشايد به قول محسن روزها ي داغ ابتداي نوجواني ... ما هممون يك شخصيتيم يك شخصيت مجزا از بقيه... به اندازه ي هم وابسته نمي شيم ... به اندازه ي هم فكر نميكنيم ... به اندازه ي هم درك نميكنيم...
و توقعمون از افراد به اندازه ايه كه براشون خودمونو به مشقت انداختيم ... هممون از دوره هاي مختلف زندگيمون آروم گذر مي كنيم بدون اينكه گاهي تغييرات رو بپذيريم
محسن افشاني الان با صداي جديدي صحبت مي كنه و لحن كهنه به موي جديدش نمياد به لحن صداش نمياد به لحن غرورش نمياد ...
براي من كه يك سال نوشتم به رخ كشيدن " همين يك زمان كم هم" گرون تموم ميشه ...
من به اندازه ي خودم وابسته ميشم ... به اندازه ي خودم حمايت مي كنم ... و به اندازه خودم درك مي كنم
باور كنيم ... آدمها بزرگ مي شن ... بالا مي رن... ولي ...پايين هم ميان ...
دوباره با چشم هاي سادگي به روزهاي سادگي نگاه مي كنن ... محسن افشاني يك سال ظاهر نشد اما همه براش نوشتيم ... حالا ظاهر شده ... اينطوري نمي خوايمش ...
اون محسن افشانيه همون كه وقت نداره مثل همين يك سال كه نداشت ... اون محسن افشانيه كه ميگه واسه احساساتتون ارزش قائلم ولي نشون نمي ده ...
من راست ميگم ... به خدا ... اگه محسن افشاني بودم فقط 6ساعت ... اگه تمام زندگيم رو هم بسته بودن مي اومدم و تك تك طرفدارام رو پيدا ميكردم وبه اندازه ي يك لبخند
كم اما بزرگ ... بي تكبر ... بي منت ... گرم يا سرد اما خود واقعيم ازشون قدر داني مي كردم ...
... من منم ... محسن افشاني محسن افشانيه ... واما به راستي تو كي هستي؟؟؟؟
ولي همه ي ما رفتيم از روزهاي ارديبهشتي از تير از مرداد از مهر از ابان ... همه رفتيم محسن افشاني هم رفت ... توقع بي جاست ... باور كنيد ...توقع بي جاست كه توي يه سلام آلبالويي ... دنبال تير ميگرديد... توقع بي جاست كه تو يه سلام توت فرنگي دنبال مرداد مي گرديد... توي سلام پرتقالي دنبال مهر ...
آن روزها رفتند ...
آن روزهاي خوب ...
آن روزهاي سالم سرشار...
آن آسمانهاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن بامهاي بادبادكهي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقيها
آن روزهائئ كز شكاف پلكهاي من
آوازهايم چون حبابي از هوا لبريز مي جوشيد
چشمم به روي هر چه مي لغزيد
آنرا چوشير تازه مي نوشيد
گويي ميان مردمكهايم
خرگوش ناآرام شادي بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خطهاي باطل را
از مشق هاي كهنه ي خود پاك مي كردم
ان روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
و عشق
كه در سلامي شرم آگين خويشتن را بازگو مي كرد
در ظهرهاي گرم و دود آلود
ما عشقمان را در غبار كوچه مي خوانديم
ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه مي برديم
وعشق بود ان حس مغشوشي كه در تاريكي هستي
ناگاه محصورمان ميكرد
وجذبمان مي كرد
در انبوه سوزان نفسها و تپشها
وتبسم هاي دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند
از تابش خورشيد پوسيدند
وگم شدند آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پرهياهوي خيابانهاي بي برگشت
و دختري كه گونه هايش را
با برگهاي شمعداني رنگ ميزد
آه ...
اكنون دگر تنهاست ...
دگر تنهاست...
پریچهر





